هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
60
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
( 1 ) ابو سفيان بن حرب نيز بر سر پيكر حمزه ( ع ) كه در آن حال بر زمين افتاده بود آمد و به آنچه همسرش كرده بود بسنده نكرد ، بلكه سلاح خود را آنچنان كه طبرى و ديگران بر آن تصريح مىكنند به دهان حمزه زد ، و درحالىكه به اين كار سرگرم بود حليس بن زيان از بنى حارث بن عبد منات كه آن روز بزرگ همپيمانان قريش بود بر وى گذر كرد و ديد كه او با سر نيزهء خود به دهان حمزه مىزند و مىگويد : اى ناخلف بچش . حليس گفت : اى بنى كنانه ، اين سرور قريش است كه با پسر عموى خود چنين مىكند كه مىبينيد . ابو سفيان به وى گفت : اين كار مرا پنهان دار زيرا لغزشى به من دست داد . ( 2 ) در شرح نهج البلاغه از واقدى نقل شده كه عمرو بن جموح مردى لنگ بود . چون روز جنگ احد رسيد و چهار پسر وى همراه پيامبر ( ص ) از مدينه بيرون رفتند وى خواست خودش هم به جنگ برود ، ولى خويشانش از رفتن وى جلوگيرى نموده به او گفتند : پسرانت همراه پيامبر رفتند ، تو مردى لنگ هستى و تكليفى بر تو نيست . وى گفت : اين هرگز امكان ندارد كه فرزندان من بسوى بهشت بروند و من نزد شما بنشينم . همسر وى هند دختر عمرو بن حزام پس از آن حكايت كرده گفت : گويا اكنون از پشت سر به او مىنگرم كه جوانان خود را گرفته و مىگويد خدايا مرا به خانوادهام بازمگردان . وى به راه افتاد و خانوادهاش نيز به او پيوسته با وى دربارهء بازگشت به خانه سخن مىگفتند ، ولى او از اين كار خوددارى نموده به نزد پيامبر ( ص ) آمد و گفت : اى رسول خدا ، قوم من مىخواهند مرا از همراهى با تو بازدارند و من به فضل خدا اميد دارم كه با پاى لنگم در بهشت راه بروم . پيامبر ( ص ) به وى فرمود : خداوند ترا معذور داشته و جهاد را از تو برداشته است . ولى او نپذيرفت . پيامبر به خويشان او و پسرانش گفت : شما تكليفى نداريد كه مانع او شويد ، شايد خداوند شهادت را روزى او نمايد . آنان نيز وى را به حال خود گذاردند . ( 3 ) يكى از مسلمانان دربارهء وى سخن گفته مىگويد : من عمرو بن جموح